داستان میرقنبر(میرکمر)

. بدین منظور جوانان منطقه را تجهیز و برای جنگ با مهراب آماده می کند. اما قبل از عزیمت ، با پدر و مادر ،همچنین همسرش که چند صباحی از ازدواجشان نمی گذرد ، وداع می گوید. پدر میر قنبر به علت کهولت سن و ناتوانی از پسرش می خواهد که او را تنها نگذارد. پسر در جواب تقاضای پدر چنین پاسخ می دهد: (( ای پدر، بگذار تا به جنگ با مهراب بروم و قولی را که به این زن حلقی داده ام وفا کنم. هر گاه از جلو راهم کنار نروی و مانع عزیمتم شوی ، تو را زیر سمهای اسبم لگدمال خواهم کرد.)) همسر میر قنبر نیز به همین نحو از شوهرش می خواهد که به او بیندیشد: (( هنوز لباس های عروسی را به تن دارم و هنوز رنگ حنای دست هایم پاک نشده است.)) اما میر قنبر او را بدین سان مخاطب قرار می دهد: (( ای همسرم، نگران نباش، تو می توانی بعد از من همسر دیگری برای خود انتخاب کنی. ولی فردی را انتخاب کن که مثل من باشد . )) بر خلاف پدر و همسر میر قنبر، مادر او از پسرش می خواهد که مردانه به جنگ با مهراب برود و اسرا را آزاد کند: (( تو ای پسرم، هر گاه به این جنگ تن در ندهی ، شیر من به تو حلال نخواهد بود و مادرت علف هرزه ای بیش پرورش نداده است. ولی اگر مردانه بجنگی و شهید شوی ، من لباس عروسی به تن خواهم کرد وبا وجود کهولت سن همانند نو عروسی برای تو جشن خواهم گرفت . ای پسرم ، تو روزی خواهی مرد، اما چه سعادتی بهتر از این که به خاطر آزادی حلق اسیر در چنگال غارت گران شهید شوی . )) پس از این وداع ، میر قنبر با هشتاد رزمنده به جنگ با مهراب می شتابد ودر قله کوه سدیچک با انبوه سپاه مهراب روبرو می شود . مهراب ابتدا سعی می کند با میر قنبر مصالحه کند و از برخورد با او اجتناب ورزد : (( ای میر قنبر، حاضرم اسرا و غنائم را با تو نصف کنم . مردان حلقی را غلام و زنان آ نها را ازآن خود خواهیم کرد.)) اما میر قنبر هر گونه سازش را رد کرده به مهراب چنین خطاب می کند : ((تا مرا به هلاکت نرسانی نخواهم گذاشت اسرا را با خود به همراه بری . این اسرا ، مادران و خواهران من هستند و بدون آزادی آنها نمی توانم به زادگاهم مراجعت کنم . )) بدین ترتیب نبرد شدیدی بین آنها در می گیرد . در این نبرد مهراب تلفات سنگینی را متحمل می شود و خود فرار می کند . در این جنگ سلح های مورد استفاده طرفین ظاهرا عبارت از نوعی تفنگ باروتی و یا فتیله ای بوده است . این سلاح حین نبرد به علت بارش ناگهانی باران از کار می افتد.

در نتیجه طرفین جنگ را با شمشیر ادامه می دهند . دراین میان از همرزمان مهراب که اسلحه ی خود را در محل محفوظ از باران نگهداشته به سوی میر قنبر شلیک می کند و وی را به شهادت می رساند ، گر چه میر قنبر و همرزمانش به شهادت می رسند، اما کلیه ی اسرا از چنگ مهراب راهزن و غارت گر رهایی یافته ، شادی کنان به سوی مادر میر قنبر روانه می شوند و خبر شهادت او را اعلام می دارند

در ادبیات بلوچی

/ 0 نظر / 27 بازدید