نصوح کیست؟ توبه نصوح چیست؟

به مجرد این که نصوح توبه کرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که  دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت  دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت و هر مقدار مالى که از این راه گناه تحصیل کرده  بود در راه خدا به فقرا داد.

چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى‌توانست در آن شهر بماند،  و از طرفى نمى‌توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى  که در چند فرسخى آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول  گردید.

اتفاقا شبى در خواب دید کسى به او مى‌گوید: اى نصوح چگونه توبه کرده‌اى  و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که  گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.

همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهاى سنگین را حمل  کند و به این ترتیب گوشتهاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى‌کرد تا در یکى از روزها همانطور که  مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا مى‌کرد. از این امر به فکر  فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانى فرار کرده و به اینجا  آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم. لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان که خود مى‌خورد، به آن  حیوان نیز مى‌داد و مواظبت مى‌کرد که گرسنه نماند.

خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر و عواید دیگر آن بهره‌مند مى‌شد  تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند  عبورشان به آنجا افتاد. همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به  آنها شیر مى‌داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او  پرسیدند.

وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح  احسانى کردند، و او در آنجا قلعه‌اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا  منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هرجا به آنجا آمده و رحل اقامت افکندند و  نصوح بر آنها به عدل و داد حکومت نموده و مردمى که در آن محل سکونت اختیار کردند،  همگى به چشم بزرگى به او مى‌نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر  همان دختر بود. از شنیدن این خبر، مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف  او به دربار دعوت کنند.

وقتی دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار  شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت  حال که او براى آمدن نزد ما حاضر نیست ما مى‌رویم که او و شهرک نوبنیاد او را  ببینیم.

پس با خواصّ درباریانش به سوى محل نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل  رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد. پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح  چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و  آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند  که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

چنان کردند و وقتی نصوح به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو  مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه، ازدواج کرد. وقتی شب زفاف و عروسى  رسید، در بارگاهش نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش  من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته‌ام، مالم را به من رد  کن.

نصوح گفت: آری همینگونه است. دستور داد تا میش را به او رد کنند. گفت  چون میش مرا نگهبانى کرده‌اى هرچه از منافع آن استفاده کرده‌اى، بر تو حلال ولى  باید آنچه مانده با من نصف کنى.

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او  نصف کنند.

آن شخص گفت: بدان اى نصوح، من نه شبانم و نه آن میش است، بلکه ما دو  فرشته براى آزمایش تو آمده‌ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه‌ات  بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.

/ 2 نظر / 48 بازدید
m

ادما قدر اونی رو که دارند نمی دونند...