براسانی دیوانجاه
این وبلاگ هیچ گونه گرایش سیاسی نداشته و یک مکان آزاد می باشد (شعر ، داستان ، عکس ، مطلب و مقاله (بلوچی و فارسی)) . 
نويسندگان
 روزی بین شیطان و عجوزه ای بحث در گرفت که کدام یک میتوانند فتنه ای بزرگ به پا کنند؟!
 

قرار بر آن شد که هر کدام به دنبال این کار بروند و غروب بازگردند و نتیجه را برای همدیگر تعریف کنند.

پیرزن به در خانه تازه عروسی رفت و دستهایش را که قبلا به رنگ آغشته کرده بود به دور گردن دخترک بینوا انداخت و رویش را بوسید و ازدواجش را تبریک گفت.

از آن سو به سمت داماد رفته و گفت: چه نشستی که تازه عروست با رنگرز محله خلوت کرده و در خانه ات فساد کرده اند.

داماد هراسان به خانه رفت و چون گردن عروسش را آغشته به رنگ دید، در دم خنجر از نیام برکشید و زن را کشت.

پیرزن به در خانه پدر عروس رفت و برادران عروس را آگاه ساخت. برادران عروس نیز داماد را کشتند. برادران داماد، برادران عروس را کشتند. کار به قبیله ها کشید و جنگی خونین بین دو قبیله در گرفت که تا غروب صدها مرد از دو قبیله کشته شدند.

پیرزن پس آن به محل قرار با شیطان رفت. در بین راه شیطان را دید که پشت در خانه ای ایستاده. جلو رفت و گفت: اینجا چه میکنی؟ شیطان گفت: زن و مردی نامحرم در این خانه هستند. دارم آنها را وسوسه میکنم تا با هم زنا کنند.

پیرزن گفت: من از صبح هزار نفر را به جان هم انداخته ام و صدها نفر را کشته ام ولی تو هنوز در ابتدای کاری و هنوز کاری از پیش نبرده ای.

شیطان گفت: تا من نباشم که این دو را وسوسه کرده و بحرام، به هم نرسانم پس چطور ولد زنایی چون تو به وجود بیاید که چنین فتنه ای عظیم برپا کند!

[ سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ عادل قنبرزهی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
قرآن آنلاین

,,

اسما خداوند متعال