براسانی دیوانجاه
این وبلاگ هیچ گونه گرایش سیاسی نداشته و یک مکان آزاد می باشد (شعر ، داستان ، عکس ، مطلب و مقاله (بلوچی و فارسی)) . 
نويسندگان

توپ مرواری

روزی که اسماعیل ریخته گر اصفهانی توپ جنگی تزئینی اش را برای فتحلی شاه قاجار می ساخت، هیچ فکرش را نمی کرد که این توپ بهانه ای شود تا مردم حاجت هایشان را از این توپ طلب کنند. توپی که دختران تهران قدیم برای بخت سفید وطالع بلندشان به آن دخیل می بستند و فراری ها و مجرمان در کنارش پناه می گرفتند تا دولتی ها از مجازات شان صرف نظر کنند!
در دوره سلطنت ناصرالدین شاه توپ های موجود در میدان ارگ تهران را جمع آوری کرده و به میدان توپخانه جدید منتقل کردند یکی از این توپ ها ، توپ مرواری بود

این توپ در فرهنگ عامه حائز اهمیت بوده است به نحوی که در دوران قاجار خرافات بسیاری پیرامون آن شکل گرفت و مردم برای گرفتن حاجتهای خود به آن توسل می‌جستند. صادق هدایت کتاب توپ مرواری را در انتقاد از خرافات رایج میان مردم در باره این توپ با توجه به اوضاع سیاسی و اجتماعی آن دوره نوشت.هدایت مینویسد :
"اگر باورتان نمی شود بروید از آنهایی که دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید. گیرم که دوره برو بروی توپ مرواری را ندیده باشند. حتمن از پیرو پاتالهای خودشان شنیده اند. این دیگر چیزی نیست که من بخواهم از تو لنگم در بیاورد. عالم و آدم می دانند که در زمان شاه شهید، توپ مرواری، توی میدان ارگ، شق ورق روی قنداقه اش سوار بود.بر و بر نگاه می کرد. بالای سرش دهل و نقاره می زدند. هر سال شب چهار شنبه سوری دورش غلغله شام می شد. تا چشم کار می کرد مخدرات یائسه ، بیوه های نروک ورچروکیده، دختهای تازه شاش کف کرده، ترشیده های حشری یا نابالغ های دم بخت، از دور و نزدیک هجوم می آوردند و دور این توپ طواف می کردند.
بطوریکه جا نبود سوزن بیندازی. آن وقت آن هایی که بختشان یاری می کرد، سوارلوله توپ میشدند و یا از زیرش در می رفتند یا این که دخیلی به قنداقه و چرخش می بستند. یا اقلن یک جای تنشان را به آن می مالیدند. بخورد نداشت که تا سال دیگر به مرادشان می رسیدند.زنهای ناامید، امیدوار می شدند. ترشیده ها ترگل و ورگل می شدند. خانه بابا مانده ها به خانه شوهرمی رفتند. زنهای نروک، دو سه تا بچچه دوقلو از سروکولشان بالا می رفت و بچچه هایشان هی بهانه می گرفتند که: ننه جون من نون می خوام. قراول نگهبان توپ هم تا سال دیگر نانش توی روغن بود. دو تا چشم داشت دوتای دیگر هم قرض می کرد و توپ رامی پایید که مبادا خاله شلخته ها بلندش بکنند و تا دنیا دنیاست آن را
وسیله بخت گشایی خودشان قرار دهند."
جعفر شهری در کتاب تهران قدیم آورده است:


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ عادل قنبرزهی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
قرآن آنلاین

,,

اسما خداوند متعال